نوشته شده در تاريخ 1388/12/22باسمیرامیس زئوس
|
امروز بین رنگها یادم افتاد شانزده سال پیش سر کلاس نقاشی، رنگ سیاه رو روی
شلوار سفیدم خالی کرده بودم و آن چند سال انقدر کم برف اومده بود که هیچ یادم نبود
آدم برفی پا نداره...به متولدین دههی هشتاد و بعد فکر میکنم؛ وقتی در بیست و چند سالگی به شانزده سال
قبل برگردند شاید هیچ وقت آدمبرفی نساخته باشند و برایشان برف تنها "دانهی سفید
ششپر و متبلوری" باشه...
نوشته شده در تاريخ 1388/12/3باسمیرامیس زئوس
|
چراغ عابر این چهارراه هر چندین دقیقه، چند ثانیه سبز میشه؛ دیروز روی جدول بین
دو باند وایساده بودم تا دوباره چراغ سبز بشه؛ بعد از 5-4 دقیقه آقایی به گمان اینکه میترسم
از خیابون رد شم؛ خواستند کمکم کنند. گفتم منتظرم چراغ سبز بشه. یک دقیقه بعد دوباره اومدند
و گفتند: خیابون خلوته و الآن میتونم رد بشم!
یعنی رعایت بعضی قوانین بدوی در این مملکت اینقدر غریبه لطفا؟
نوشته شده در تاريخ 1388/12/3باسمیرامیس زئوس
|
ملت پشت در وایساده بودند تا من وبلاگم رو حذف کنم...!
نوشته شده در تاريخ 1388/11/26باسمیرامیس زئوس
|
یک زن و یک مرد،
آنها همیشه آنجا نشستهاند. آنجا هوا سرد است. آنها همراهشان یک کودک دارند.
آنها فقیرند.
مادر میگوید آنها پول دارند. مادر میگوید شاید او بچهی خودشان نباشد اما مادر نمیگوید
آنجا هوا سرد نیست.
آنها همیشه آنجا نشستهاند؛ آنجا هوا سرد است.
و من قول میدهم حتی هنگام ظهر، حتی تابستانها؛ آنجا هوا سرد است.
نوشته شده در تاريخ 1388/11/26باسمیرامیس زئوس
|
مادر بزرگ کسی است که باعث شد من در تمام زندگیم، هرگاه کودکی را با مادربزرگش
دیدم؛ حسرت خوردم نقطهپ.ن: این را اگر نمیگفتم هموروئید میشد.
نوشته شده در تاريخ 1388/11/16باسمیرامیس زئوس
|
هرگز انسانی را برای آنچه خارج از اراده و اختیار او بوده است سرزنش مکنید.
نوشته شده در تاريخ 1388/10/20باسمیرامیس زئوس
|
خلوتگزیدگان جهان، تنهایند نه تنها چون تنهایی را دوست میدارند؛
بلکه کسی را نیافتهاند که به اندازهی تنهاییشان باشد... .
نوشته شده در تاريخ 1388/10/20باسمیرامیس زئوس
|
کسی را "عادت" ندهید به دیدن لبخندتان؛ شاید روزی مجبور شوید نقش بازی کنید
تا او دچار "مرض" نشود.
نوشته شده در تاريخ 1388/10/1باسمیرامیس زئوس
|
دلم میسوزد برای انسانی که معیوب بودن کاندومی سبب بودنش میشود...
گرچه چشم ظاهر، حال نگر است و باطن نادیده مانع شد تا بگویم "بیچاره انسانی که"،
اما ای همهی مردمها برای پدر و مادر بودن دلایل دیگری داشته باشید... لطفا!
نوشته شده در تاريخ 1388/8/28باسمیرامیس زئوس
|
گوش به ماهور سپرده، فریدالدین میخوانم؛ باشد تا رستگار شوم...
نوشته شده در تاريخ 1388/8/7باسمیرامیس زئوس
|
معشوق دوم - پردهی آخر
تکمله هم ندارد...
نوشته شده در تاريخ 1388/8/7باسمیرامیس زئوس
|
تاکسی خوابگاه نیست!
چرا بعضی مردم فکر میکنند دیگران باید سر و گردن رها و زوایای منفرجهی رانی آنها
به همراه صدای خرناس و خر و پفشان را تحمل کنند... لطفا؟
نوشته شده در تاريخ 1388/8/4باسمیرامیس زئوس
|
معشوق دوم - پردهی یکی مانده به آخر
- خیلی خودم رو محاکمه کردم؛ خیلی خودم رو سرزنش کردم...
تکمله
نوشته شده در تاريخ 1388/7/29باسمیرامیس زئوس
|
شاید برگزاری مراسم جداگانه برای خانمهای وبلاگ نویس را بتوان مشوقی برای بانوان
-در جامعهی مرد سالار ما - در نظر گرفت؛ اما نه بیش از یکی دو سال!
خانمها و آقایان توانایی متفاوتی در وبلاگنویسی ندارند؛ من معتقد به برابری هستم
و خرسند نمیشوم از پیوسته متفاوت و جدا دانستنمان با آقایان.
نوشته شده در تاريخ 1388/7/26باسمیرامیس زئوس
|
گاهی احساس میکنم مدیون خودم هستم به خاطر همهی لبخندهایی که زدهام و در مقابل
اخم و اخلاق بد دیگران رو تحویل گرفتهام. 
ای همه مردم خیابانها... به هم لبخند بزنید... لطفا!
نوشته شده در تاريخ 1388/7/22باسمیرامیس زئوس
|
جبران خلیل یکی از برترین رموز هستی را در جملهای خلاصه کرده است:
" مرتفعترین سنگ منارهی معبد، بلندتر از پایینترین سنگ زیر بنای آن نیست."
نوشته شده در تاريخ 1388/7/22باسمیرامیس زئوس
|
اگر فکر میکنید همه به شما نظر دارند؛
- یا همه به شما نظر دارند یا دچار توهم شده اید.
- همه به شما نظر ندارند؛ چون تحفهای نمیباشید پس بروید مغز
و روانتان را عمل کنید... لطفا!
نوشته شده در تاريخ 1388/4/15باسمیرامیس زئوس
|
آرزوها و دعاهایم رو سریع اجابت نکن... به من فرصت بده تا اصلاحشون کنم؛
تا زمانی که جز عشق در آنها نباشد.
آمین آمین
نوشته شده در تاريخ 1388/3/26باسمیرامیس زئوس
|
در روزگار ما برخی چنان متحجر و مرتجعند که پیامبران را نیز میتوانند لامذهب
و غربزده بخوانند؛
رگهای گردنشان از غیرت دین چو کابلهای برق، در جمجمههاشان خلا و قلبهایشان
تهی از ایمان و عاری از عشق،
و این چیزی بیش از رنج است...
نوشته شده در تاريخ 1388/3/15باسمیرامیس زئوس
|
باور کن؛ از مردمی که خودشون رو از هشت جهت اصلی و فرعی برش میزنند
تا فرو برند در چشم دیگران و اثبات کنند مثل بقیه نیستند حالم به هم میخوره...
پ.ن: تکمله